نیمه اول آبان ماه هم گذشت!
چقد مث برق و باد میگذرن این روزا...
از شوق و ذوق اول سالم یه خورده کم شده و روزمَرِگی جاشو گرفته!
اینکه نگرانیت فقط این باشه درس بدی تا عقب نمونی حس خوبی نیست!
این هفته که گذشت، در کل نمره خوبی به خودم نمیدم!
تمرکز و اعصاب و آرامشی که همراهم بودو نداشتم...
یه پسر که مشکل داره کلا و نمیتونه تو کلاس عادی بشینه رو با هل دادن خواستم بفرستم بیرون، شانس آوردم با سر نرفت تو موزاییک ها... :(
وقتی احساس کردم بچه کلاس هفتمی وسط قرآن با مسخره کردن معنی ای که انجام دادم، یه چیزی گفت که مناسب سنش نبود، گفتم فلانی! نمی تونم تحملت کنم! زنگ که خورد بمون کارت دارم!
همه که رفتن با یه حالت مشتی وار اومدم سمتش و بلند گفتم می دونی چقد دوستت دارم؟ گفت آره!
دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم حالا بگو فهمیدی بخاطر کدوم حرفت نیگهت داشتم؟
بغض کرد و اشکاش شروع به باریدن کرد... مدیر هم همین حین رسید و گفت خیلی شلوغی فلانی و با لبخند رفت!
اما اون می گفت من منظوری نداشتم از اون حرف!
دلم سوخت به حالش...
و ناراحت شدم از ناآرومی خودم...
دیروزم که یه پسر ریزقیلی رو که با حالت طلب کارانه دستشو بلند کرد فرستادم پیش معاون!
احمق...
خدا خودش سالهای آینده رو به خیر کنه...
دست معلم ها که روز به روز بسته تر میشه و فرصت مانور دانش آموزان بیشتر!
اما در کل، اگه آرامشمو خدا بهم برگردونه، معلم از من بهتر وجود نداره! :)
شوخی کردم اما معلم قابل قبول و قابل تحملی میشم...
شاید ناآرومی و تشویش ذهنم، تو این پست معلوم باشه...
یکی از ناراحتی های این روزام، برمیگرده به بیماری یکی از همکارای فهمیده و خوب...
بنده ی خدا سنی نداره و یه پسر دو ساله داره که...
شوهرش هم خیلی مهربون و آروم و متین...
خدایا خودت شفاشو همین امروز، که اربعین آقا امام حسین هست، بده...
شفای همه مریضارو ... :(
باید خودمو آماده کنم داور قرآن بچه ها باشم...
ای معلم کوچولو...
:(
راستی، تدریس تو مدرسه غیرانتفاعی داخل شهر هم شیرینی های خاص خودشو داره...
این شمبه هم ان شالله برای دومین بار قراره برم...
پ.ن: ارشد قبول شدم اما اردبیل محقق...آنالیز عددی...
بهمراه دوست عزیز، اما... نخواهیم رفت.
پ.ن 2: شدیدا نگران اینم که چطوری با این حقوق کم دووم بیارم!
من تنهای کم خرج، تا الان که ماه به نیمه رسیده سه چهارم حقوقو خرج کردم رفت!
:( چرا اینجوریه... باید اصن ریاضی نخوند... یه رشته کاربردی خوب دیگه بیشتر می ارزه!
پ.ن 3: بین بعضی از رفیقام به یه احساس ضد و نقیضی رسیدم که جالب نیست!
هلپ می گاد...
پ.ن 4: یکی از معلما واسه دانش آموز نیازمندِ مستعد در نویسندگی و انشای کلاسش به بهونه ای یک کتونی هدیه داد! خیلی خوشم اومد. فهم و درکش... و اینکه دستش میرسید کاری کنه...و اینکه با سیاست بود... اتفاقا دانش آموزیه که مودبه و اهل نماز و معتقد هم هست.
خدایا خودت به همه بچه ها و خونواده های فقیر کمک کن...
فرصت کمکی ناچیز رو به مام عطا کن...
پ.ن 5: باید بیشتر وقت بذارم کتابهای مهم و کاربردی بخونم که اطلاعات عمومی خارج از مطالب درسیم بیشتر بشه... بجه ها تا 45 دیقه تحمل دارن درس گوش بدن، بقیه شو باید ذهن شونو به نحو دیگه ای پر کرد...
یا علی!
ما را در سایت خوددرگیری دنبال میکنید
برچسب: خوددرگیری, نویسنده: بازدید: 104