مدرسه!

خرید بک لینک
با یاد خدای عزیز...

سلام عرض می کنم خدمت خودم معلم کوچولوی قدیم، خواننده هایی که ندارم و دوستای عزیزم...

بالاخره بعد از چند سال انتظار، تحصیل و کش و قوس فراوون، امروز اولین روزی بود که تو شهر خودم شروع به درس دادن کردم!
سال گذشته که شهر دیگه ای بودم، اصلا حس خوبی نداشتم...

اون اتفاق و اون روز کذایی که اسممو برای شهر مرزی استانمون خوندن، زمینه ی یک نومیدی و سختی زیادو پایه ریزی کرد... اما اگه بی انصاف نباشم، یه تجربه ناب بود!

هیچ کار خدا بی حکمت نیست، دمش گرم...

امروز می شنیدم که پسرای ریزقیلی پچ پچ می کردن که چه خوشتیپه!

اوه مای گاد، اعتماد به نفس خوبی بود...

امسالم برای دومین ساله که کنار ریاضی قرآن هم بر می دارم...

کم کم دارم میشم استاد پرهیزکار! :)

امروز یه پسر کوچولوی احتمالا هفتی ازم خواست کلاس قرآن خارج کتاب هم بذارم!

گفتم ببینم شرایط چجوریه اما سعی می کنم تو کلاس خودمون همه چیزو بگم...

فردا یه مدرسه دارم که شنیدم بچه هاش شلوغن...

شمشیرو از رو بستم... ان شالله که مجذوبم بشن...

(مگه میشه کسی دوسم نداشته باشه؟ :) )

یه روز هم کار تو پژوهشسرا رو انتخاب کردم...

تو همین هفت ماه سابقه تجربی که دارم، متوجه شدم گندِ سیاست بدجور وارد آموزش و پرورش هم شده...

ای لعنت خدا برا سیاست...

خدا کمکم کنه معلم با انصافی میشم حتما...

حقوق معلمی با برکت اما اندکه! :)

یه برنامه هایی باید ریخت...

+ آدم های گند اطرافم زیادن...

متفاوت بودن از اونها می ارزه، اما سختی ها و دردسرای خاص خودشم داره...

اهان، تکمیل ظرفت ارشد هم یا امروز شروع شده من بی خبرم یا اینکه از فردا آغاز میشه...

اگر "او" بخواهد و خودم هم بخواهم با این رتبه که آوردم قبولم... اما باید ببینم کئوم یک از راه ها بیشتر می ارزه...

پایان بخش این پست عزیزم هم، یک جمله از افلاطون... :)

جامعه ای که در آن پزشک از همه بیشتر محترم باشد؛ مردم آن جامعه بیمارند.
و جامعه ای که در آن معلم از همه ارزشمندتر باشد؛ مردمش با فرهنگند!

پ.ن: به پزشکا و پیرا پزشکای عزیز برنخوره، منظور اینه که اون پزشکهای حال هم اگه معلم های خوبشون نبودن و از اندوخته های اونها استفاده نمی کردن، هرگز به چنین جایگاهی نمی رسیدن...
پ.ن2: ان شاالله که دوستای قدیم می بخشن که کامنتای قدیم رو تایید نمی کنم. برام با ارزش بودن و هستن.

پ.ن3: دلتنگ دوستای قدیمم هستم و البته همیشه دعاگوی تک تک شون بودم.


+ بعدا نوشت: وای، خدای من :)

هه، دقیقا سه سال از آخرین پست گذاشتنم میگذشت، ینی یازدهم مهر نود و سه.
چه جالب که این پست رو هم دقیقا همین روز سال نود و شیش ثبت می کنم.

و اینکه الانم صدای بارون و خیابون خیس شنیده میشه...

خدایا بزرگ شدم...شکر...

اما پیر شدم و موهام سفیدتره، حیف! :)


خوددرگیری...

ما را در سایت خوددرگیری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی